تبليغاتX
کاش عشق را زبان سخن بود....

کاش عشق را زبان سخن بود....

زهمه دست کشیدم که تو باشی همه ام با تو بودن زهمه دست کشیدن دارد

سلوووووممم!!!

ما آمدیم که با دگر کله تان را گرو بگیریم برای اندک زمان!(خیر سرم خیلی هم اندکه)

خب بله جوونم براتون بگه که ما شمال رفتیم برگشتیمآهان الان شک کردین نه؟؟خب حق دارین کی تا حالا دیدین نگین یه خاطره رو همین به یه جمله ختم کنه؟؟!!هرگز

خیییلییی خوش گذشت واقعاً با ۲ تا خانواده جدید آشنا شدیم که بی نهایت جوک بودنجاتون خالی!

ما آقامون هم از مسافرت اومدناونقده سوغاتیم خوشمله و ناسههه!!دیلیتون آف شه

هنوز غزاله رو ندیدمولی ۲ بار تا حالا  گفتم بریم بیرون خود غزاله کار داشته!اون روز هم که داشتم بهش اس میدادم گریم گرفتغزی گفت هفته ی دیگه!و متاسفانه یا خوشبختانه این دفه دیگه من نمی گم!چون این ۲ دفه ای هم که گفتم و نرفتیم بیرون یه حس عجیب غریبی هی میاد تو ذهنم می گه : غزاله شاید مثه تو دلش تنگ نشدهمی دونم غزاله تو هم این وبو می خونی!ولی بدون من که واقعاً دلم برات اندازه عدس شدهدوست دارم خیییلیییی!!

آهان تکواندو رو نگفتم!!آرمان اومداین برنامه هس! توی من و تو!! "آرمان وارد می شود"آرمان منم وارد  شدبله دیگه بساطی داشتیم با آذین!

یعنی عالی بود این بچه!اول که منو نوید با آرمان سلام کردیم گفت این کیه ؟؟؟ بعد من اینجوری بودم هیچ کی دوستمونه!گفت کدوم دوستتونه؟؟ دوسته تو یا نوید؟من یعنی فقط دست به دعا برده بودم که خواهر خودم حداقل حفظ ظاهر کنه این وسطه

آخه بابا نمی خوام استاد اینا بفهمن !

آره خلاصه خیلی خوب بود!البته آرمان جووونه من از دستم ناراحت شد که فرداش جبران کردم

دیگه روز بعدش هم که قرار داشتیم و بلههههه!!!واییییی واقعاً عالی بود اونقد خندیدیم !این دفعه ای خیلی خوش گذشت!!نه آری عشقم؟ 

پارک هم خلوت!!!!!عالییییی بود!!!لااقل پیرزن پیرمردا با چشاشون نمی خوردنت!!

آه جریان ۵شنبه ای رو نگفتم!!آرمان که نیومده بود باشگاه !مبارزه هم داشتیموااااااییی اول که استاد منو دوباره با هیچکی هم گروهی نکرد!!شایان شاهین هم از اون ور داد می زدن نگین ناراحت نباش خرزو خان هستمن که امیدم تو تکواندو فقط به خرزوجووونمههیشکی هفامو نداله

(در پرانتز می گوییم:باشگاهه ما در ابتدا پسرانه بود و هستتنها دختران استاد تمرین می کردند با پسران!ما که ورود پیدا کردیمآنقدر از ما خوششان آمدکه مارا نیز با پسران ثبت نام نمودندبه همین سبب،من که دختری سن بالاتر می باشم و دختری به سن من موجود نیست و با پسران هم نمی توانم باشم پس مونسم خرزو خان می شود)

آره خلاصه خواهر!!ماییم و خودمون اونجا!دختر استادم که کلن به خر من آویزوونه!بعد ارشد گرام زمانی که نشسته بودیم دستش درد نکنه منو راحت کرد اومد این الهه رو برد یه ذره اون ور باهاش بازی کرد!

البته در پست پیش نیز گفتیم، در پرانتز، که این از همان رفتار های نمایشی می باشددختران من!! گووول نخورید

استاد گفت که منو آذین پاشیم بریم توی رینگ!وای من اینجوری بودمتو رو خدا استاد من آذینو نمی تونم بزنم!دلم نمیاد  به جونه خودمگفت حالا یه ذره !بعد دیگه چشتون روز بد نبینه !!!آذین ماشالا رحم نداره من نمایشی می رفتم جلو نمی زدمش اونم نامردی نمی کرد می زدااااا!!بعد استاد خندش گرفت گفت ببین تو رو خدا!!آذین !خواهر بیچارت نمی زنتت تو می زنی ؟؟

استاد گفت نگین با شاهین مبارزه  می کنی ؟ منم از خدا خواسته گفتم بلههههه

استاد گفت  دو تا ارشدا بیان!بعد دوباره دست به دعا برداشتم که شنیدم بی فایدست همونی که نمی خواستم شداستاد گفت:مهرشاد!تو coach نگینیمی خواستم اولش خودمو بکشم!(راهنمای متن:coach :زمانی که مبارزه  می کنیم یک نفر سرپرست می شه و در حین مبارزه راهنماییت می کنه و کنارته!بهش می گنcoach)

فک کنین من بهش سلام هم نمی کنم حالا اومد شد coach من!!شانس ندارم دیگه !!آخر مبارزه هم کلاهو پرت کردم زمین از عصبانیت!ولی پام کبود شد شاهین بد زد!البته منم زدمااااچون آخرش که داشت می رفت گفت :نگین بگم چی نشی ناکارم کردی

واقعاْ حال می ده مخصوصا اینکه از این به بعد هم عشقم با ما برمیگرده خونه

آرمان؟واقعا به خاطر کارم معذت می خوام!ببخشید نگرانت کردم هیچ وقت تو زندگیم این همه احساس گناه نکردممتاسفم عزیزمدوست دارم

 

 

خب دوباره معذرت می خوام مجبور شدین یه خاطره ی طولانی بخونین!

واخن ممنونم دوس جووونیییییام!!فهلن تا بعد!

+ نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1390ساعت 11:47  توسط negi  | 

چقدر من بی معرفتم خودم می دونم!

سلام به همه دوستای با معرفت خودم!با اینکه من این هممممممههه بی معرفتم!ولی شما چققققدددررر گلین!:*:*:*که بهم سر زدین!همین الان میام پیش همتون !:*:*:*

خب اتفاق بسیار افتاده در این مدت!اول اینکه غزالمو هنوزم ندیدم!دیگه دارم دق می کنم!از همه بدتر اینجای قضیه هستش که دو تاییمون احساس می کنیم داریم از هم دور میشیم !که این حس داره دیوونم می کنه !غزی دوست دارم اینو از ته ته دلم میگم!:*:*:*:*:*همیشه هم بهترینمی!

خب بروبچ !اتفاق بعدی اینه که این مدت جاتون خالی طالقان بودیم!!عالی بود هوا!خووووب!از این تهران جهنم راحت بودیم!استخرشم براه بود!امیدوارم که شما هم بهتون خوش  گذشته باشه!

و اینکه بعد از اون روز استرس آور یه بار دیگه هم بیرون رفتیم<":من یه عالمه گل از ویلا اوروده بودم برا آرمان!به خدا اونقد هیجان داشتم بهش بدم اون گلا رو که هیچ وقت برای دادن کادو به کسی این همه مشتاق نبودم!

و اینکه آهااااان تکواندووو رو نگفتم!بله من و آذین(خواهرم)و نوید(پسرخالم)دوباره تکواندو رو شروع کردیم!به امید خدا این دفعه دیگه ول نمی کنم و یه سره تا مشکی می رم!البته هفته ی دیگه هم که آرمان برگرده از مسافرت به جمع ما اضافه می شه!یه اتفاقاتی هم در تکواندو افتاده خفن!!!یه ارشد جدید اومده تو باشگاه که اولش دشمن واقعی بودم باهاش!!اصلاً ازش خوشم نیومد. ولی کلاً آدمی نیستم که با یه بار دیدن یه آدمی بشینم در مورد شخصیتش قضاوت کنم پس این دفعه که رفتم دیگه اون همه حرصی که این دو روز داشتم می خوردمو فراموش کردم .و خیلی خوش حالم که همچین کاری کردم چون نظرم راجع بش عوض شد.حالا به نظرم پسر خوبیه البته اینجا رو تو پرانتز می گم پسرا نخونن لطفاً(پسرا همیشه یه خودنمایی هایی دارن همه دخترا اینو می دونن !روز اول هم اون رفتاراش برا این بود که بگه آهان منو ببین !تو باید از من اطاعت کنی!!!کاملاًمشخص بود!!خانوما به این رفتار کاملاً واقفن!!نه؟؟=))))آره دیگه اینطوریه!پسرای خوب نخوندن دیگه تو پرانتزو نه؟؟آفرین!

بله بله اینو نگفتم!امروز هم کنکور دادم!بله آزمایشی بود!وای خدا اونقد سوالای دوم دبیرستان که من بلد بودم D:آسون بود!!مخصوصاَ فیزیک!ولی کلاً با بچه های بزرگتر هم که حرف می زدم اونا هم می گفتن آسون بود خیلی!در کل خوب بود چون تجربه شد برام حسابی!اونقدم ترافیک بود وسط راه بابام از راننده بی آر تی خواست که من و مامانم سوار شیم که برسم به دانشگاه!اولش مخالفت کرد ولی بعدش قیافه ی پر استرس منو که دید گفت باشه !درو باز کرد رفتیم تو !بعد مامان پول خورد نداشت یه خانمه گفت برو عزیزم من حساب می کنم !یه عالمه تشکر کردم پیاده شدم!دیگه خیلی چیزا یاد گرفتم خداروشکر با اینکه خدایی الکی بود امتحان دادنم!فک کنین زمین اصلاً نزدم!خب چی کار کنم زمین شناسی مال سومه!!آها راستی نگفتم اینو من دوم دبیرستانم!می رم سوم!بله !

دیگه جوننم براتون بگه که عصری داشتم به مامان می گفتم :احساس می کنم گوشیم یه شی اضافست!!مامان گفت :چرا؟؟؟(با تعجب بسیار!!)گفتم :چون sms ندارم!!مامان گفت نگران نباش یه ذره مثه آدم معمولی زندگی کن تا آرمان بر گرده!!(حقم داره چون اون زمانا هواییم یه نمه!)گفتم:آخه مامان نمی شه یادم رفته چجوری قبلاً معمولی زندگی می کردم!گفت:به به دختر ما رو!!

ببخشید دیگه سرتونو درد اورودم!نمیام نمیام ،یهو میام دیگه اینقد می گم که خستتون می کنم می دونم!دوستتون دارم !!!خیلی!قربون همتون!(دکتر کپی)

پ-ن:عزیزم دارم از دوریت میمیرم!

پ-ن2:داریم میریم شمال هفته دیگه!


+ نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 1:23  توسط negi  | 

روز استرس آور!!!

سلام سلام صد تا سلام به همه دوست جوووونیام!

وای بچه ها اونقد خوشحالم که دارم یواش یواش بال در میارم!!!اگه گفتین چی شده؟!!نمی گم!!!P:نه می گم شوخی کردم!=))))))))))))

فردا که می خوام با آرمان برم بیرون مامان میاد باهام!وای نمی دونم چرا ولی دوست دارم مامان آرمانو ببینه !

که می بینه بالاخره!وای اونقد برای فردا هیجان دارم که دستو پام دوباره یخ زده!!اصلا درست نمی تونم نفس 

بکشم!!به خدا راست می گم!دلمم تنگ شده حسسسسسسسسسابییییییی!!ولی مامان باشه نمی تونم بپرم 

بغلش):حیف!!!!!!!!!!!آهان راستی مامان آرمان هم هست!!!دیگگگههه بدترر!!وای دیگه الان از استرس 

انگشتام نای نوشتن نداره!!جدی جدی من که این همه خجالتی نبودم!!!!چی شده خودمم نمی دونم والا!!دوم 

راهنمایی بودم داشتم می رفتم رو سن که برای مادرپدر ها در مورد یه سری مسائل که تو مدرسه اتفاق افتاده 

حرف بزنم ،استرس گرفته بودم و رو کردم به مشاورمون گفتم خانوم من خجالت میکشم!یهو زد زیر خنده گفت 

تو با این اعتماد به نفست خجالت می کشی من دیگه رفتم بالا باید آب شم برم تو زمین نه؟؟!! از اون موقع فن 

کلامم بالا بود ماشالا بالاترم رفت=))))))))))))))احتمالا مشاورمون دیده زشته وگرنه می خواسته بگه تو به 

این پر روووووییی خجالت چیی؟؟!=))))))))(اشتباه نشه ها من اصلا پر روو نیستم!)(جان عمّم!)

آره خلاصه هی میخوام بهش فک نکنم نمی شه!شما راهی می دونستین جون نگین بگین!می ترسم فردا از 

استرس رنگم بپره!می گم که برای امتحان فیزیک اینقد استرس نداشتم!آآآآآآآآآآآآآآآآه ای خدای من!!!

خب در مورد مهمونی که تو پست قبلی گفتم!!!واااای جاتون خالی عالی بود حسابی با الناز و غزاله خوش 

گذشت!(معرفی می کنم الناز دوست صمیمی منو غزی!بعد از غزاله الناز سنگ صبوره منه!ولی خب با منو 

غزاله یه تفاوت هایی داره!)دیگه برنامه رو برا مهمونی بعدی ردیف کردیم و لیست مهمون نوشتیم!باورتون

می شه دو تا کاری که تو زندگیم خیلی بهشون علاقه دارم چیه؟1-لیست خرید و لیست مهمون برای مهمونی 2-

خریییییید! وای میمیرم برا خرید کردن !اصلا هم خسته نمی شم!!این هفته 2شنبه از زمانی که آخرین امتحانم 

تموم شد تا ساعت 9 شب با مامان داشتیم خرید می کردیم!آخه خرید کردن با مامانم یه حال دیگه داره!!یه عالمه می گیم می خندیم!

یه چیز بگم؟):

دلم خیلی برای غزاله تنگ شده!به خدا عادت ندارم اینجوری ببینمش !ما هر روز که تو مدرسه با هم بودیم

روزایی هم که تعطیل بود و آخر هفته ها همش با هم بودیم الان 3 روزه ندیدمش!دیروزم نتونستم باهاش 

حرف بزنم!ای خداااا!

آهان راستی دارم کتاب بلندی های بادگیر رو می خونم!خیلی خوبه!!دوسش دارم!حالا فهمیدم بلا تو

twilightچرا صد بار این کتابو خونده بود!به شما هم پیشنهاد می کنم اگه نخوندینش بخونید از دستتون می ره!

امروز هم تولد پسر خالمه!الان دیگه یواش یواش باید برم حاضر شم!

آهان یه چی دیگه می گم میرم !تو رو خدادعا کنین بچه ها برا کارنامم!خیلی مهمه برام!

بیبشید خلاصه سرتونو درد اووردم!مثل همیشه با آرزوی بهترین ها!!!دوستتون دارمم!!!!


+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت 13:21  توسط negi  | 

آخرشه دیگه!آخیییییششششششش!!!

اینجا به جز دوریه تو چیزی به من نزدیک نیست  ): ): 

وای که دیگه دارم خفه می شم !!!!!

کی یه هفته دیگه می شه !!!!باورتون می شه؟؟!!یه هفته دیگه مونده بعد از 3 ماه!!!!!حالا که فک می کنم بهش ای خدام تبدیل می شه به هوررراااا!!!عاشقتم وای وای عااااشقتمم!!!(آهنگ اشکین):*:*:*این امتحانا تموم شهههه ایییییییششششششااالله که این مامانامون دیگه این معدله خوب شه دیگه کارمون ندارن خداروشکر!!!!بعد دیگه راحتم حداقل واسه 3 ماه مثه الان دلتنگ و خل و چل نمی شم=))))))))))))))

دلمم زدم به دریا حسابیییی بزرگ رو برگه نوشتم زدم رو کمدم همون جمله ی اولو!!هنوز بابام ندیدتش فک کنم=))))))))))))چون بالاخره یه چیزی ازم می پرسید مثلاً باهمه مهربونیش می گفت نگین جون دلتنگ کسی هستی؟؟!! فکککککک  کننن =))))))))))))))خندستا !!!!!دیروز داشتم خاطرات اعتمادالسلطنه رو می خوندم !!وایییی یه قسمت خندشو می نویسم بخونین!!من غش کرده بودم از خنده(بماند که کلاً از 24 ساعت روز 12 ساعتشو می خندم=))))) )

رجال سبزی پاک کن!

امروز آش پزان است،به رسم معموله ی همه ساله ،اعاظم اهل اردو و تمام ملتزمین حاضر بودند.رجال دولت سبزی پاک می کردند!!!!!!

بالاتر از فتح خوارزم !

دو سه لغت فرانسه از من پرسیدند،گفتم.بعد عرض کردم : من هفتاد هزار لغت فرانسه می دانم!

شاه هم به جهت این که مرا خجل کنند،لغت غیر مصطلح "گوش ماهی زنده" را از من سوال کردند.من ندانستم.به قدری مشعوف شدند که اگر خبرفتح خوارزم و بخارا را به او می دادند ،این قدر شعف بر وجود مبارک دست نمی داد.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!



یعنیاااااا نمی دونم چی بگم!!یه مشت نفهم دولتو اداره می کردن به گمانم !!!!!وای ولی کلاًاز دوره ی ناصرالدین شاه حرررررصصص می خورماااا!!!!!!و چون خیلی از حرص خوردن خوشم میاد(دیووونم)دیروز که داشتم ادبیات می خوندم تصمیم گرفتم تو تابستون که می رم کتابخونه کتابای اعتمادالسلطنه رو بگیرم وبشینم بخونم!به امید خدا!!ببخشید سرتونو درد اورودم!شنبه امتحان شیمی دارم !بعدشم زبان و بعدشم جغ (مخفف جغرافی)!دیگه تمومه !!دیریریریری ریریریرریری!!بعدشم مهموننیییی !!غزیییییی جووونممم !!!هوووورررررررررااا!!!فعلاًتا بعد !!!به امید بهترین ها!!!

پانویس:قالب عوض شد چون اینو دیدم احساس کردم ماییم و آقامون:">:">بعد دیگه فلن اینه ولی بعد دوباره همون کفشامونو می ذارم آرمان جوونم!!:*:*:*:دوستت دارم همه چیزم:*:*:*:*:

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 15:44  توسط negi  | 

دیروز صبح بود...یا شایدم...نه پریروز بود.آره ! باز اومد !مثل همیشه آروم و لطیف !اما پر از شور!

کنارم نشست.اول باورم نمی شد که این دفعه عجله ای برای رفتن نداره.آخه همیشه هر موقع میومد زود زود خداحافظی می کرد و می رفت .حتی وقت نمی کردم حرفای دلمو بهش بزنم.

ازم پرسید خوبی ؟ سوالش تکراری بود اما این دفعه ای انگار من سرم به سنگ خورده ((((((= از سوالش خوشم اومد!

گفتم :آره!هیچ وقت به این خوبی نبودم!برق چشاشو دیدم !فک کنم خودشم فهمید من این دفعه یه چیزیم هست!(((((= گفت:خوش حالم که اینو می گی ولی چرا؟! گفتم: می دونی ... خیلی خوبم و احساس می کنم هیچ وقت تو زندگیم به این خوبی نبودم احساس خوشبختی که همیشه دوست داشتم داشته باشم چند ماهه داره تو زندگیم موج می زنه !هر چی از خدا می خواستم و می خوام رو بهم می ده!و فک کنم این عالیه !قبل این مدت همه چی داشتم ولی متاسفانه نمی فهمیدم همشون چقدر ارزش دارن!نگاهم تغییر کرده !شاید هر کسی این تغییرو نفهمه اما تو می فهمی میدونم! سهراب می گه : چشم ها را باید شست ! جور دیگر باید دید !فک کنم جور دیگه دیدنو یاد گرفتم!حالا دیگه می فهمم چه چیزایی دارم !میفهمم که همشون یه اتفاق بی همتا تو زندگیم هستن!همه رو مدیونه عشق هستم!گفتن این جمله خیلی سنگینه هنوزم می دونم !همیشه هم گفتم و می گم عشق خیلییی بزرگه !نمی شه به راحتی هر جا بخوای اسمشو بگی و ازش بگذری اما واقعیته !از زمانی که فهمیدمش رنگ روزام تغییر کرده!فکرام تغییر کرده !همیشه از یه چیزی می ترسیدم.از اینکه نکنه عاشق شدن از بین ببرتم اما حالا می فهمم این طوری نیست بهترین حسیه که تا الان داشتم و بهم کمکم می کنه و بیشتر از اونچه که فک کنی بهم آرامش می ده !وجودش تو زندگیم حالا دیگه ضروریه!مثل هوا می مونه !نه اینکه بمیرم در نبودش نه!اون قد قوی هستم که نمیرم ولی حالا که دارمش نداشتنش مثه آزار برامه!

لبخند زد . مثل همیشه .قشنگ و آرامش بخش .و فقط گفت : 

               یکی بود یکی ....

                                             من  می روم 

                                                                    قصه باید آغاز شود

و رفت.ای کاش باز که می آد همه چی عالییییییی باشه مثه همین الان!

حرف زیاد زدم اما ختم کلام  اینجاست !(((((((((=

این وبلاگو که یه هدیه نا قابله تقدیم می کنم به بهترین های زندگیم . به غزاله که زیباترین و به یاد موندنی ترین زمان زندگیمو باهاش تجربه کردم و هیچ وقت تنهام نذاشته و می خوام تا آخر همیشه کنارم باشه و به...آروم ترین و شیرین ترین حس زندگیم ...به دلیل زنده بودنم ....آرمان !دقیقاً از زمان حضور غزاله و آرمان فهمیدم دیگه چیزی نیست که تو زندگیم کم باشه !آرمان و غزاله عزیزم با تمام وجودم دوستتون دارم:*:*:*:*:*:وجودتون تو زندگیم ضروریه!این دقیقاً همون حسیه که روزهایم را رنگی تر کرده:*:*:


+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 14:28  توسط negi  |